تبليغاتX
::دورنا::

::دورنا::

 
            صفحه اصلی        |       عناوین مطالب        |       آرشیو وبلاگ        |       پست الکترونیک             
حرف هایی که امام حسین هیچگاه نزد
به مناسبت ولادت امام حسین می خواستم چند جمله ای از ابا عبدالله را بنویسم که چشمم به

یک مطلب از تبیان خورد که همراه با نوشته های خودم تقدیمتون می کنم .

بازخوانىِ چند حدیث مشهور درباره عاشورا

امام حسین (ع)

 

مقتل‏نگاران و روضه‏خوانان، سخنان بسیارى را ـ در قالب نثر و نظم ـ به امام حسین(ع) نسبت داده‏اند كه هرگز سند و مدركى براى آنها نمى‏توان یافت. بعضى از آن سخنان با این كه غیر مستند و جعلى‏اند، بسیار مشهور و متداول نیز هستند و از آنجا كه مقبولیت عام یافته‏اند، برخى از پژوهشگران و نویسندگان بنام و معاصر نیز آنها را مسلّم الصدور پنداشته، بدون تأمل و تحقیق، در آثار خود به عنوان سخنى از سخنان امام حسین(ع) آورده‏اند. امروز هم بسیارى از كتابسازان و موءلفانِ مبلّغ و مبلّغانِ موءلف پیوسته آنها را در تألیفات و تبلیغات خویش از زبان امام حسین(ع) مى‏نویسند و در شمارگان فراوانى منتشر مى‏كنند ؛ غافل از آنكه امام حسین(ع) هرگز آن سخنان را نگفته و به زبان نیاورده است و آن سخنان، هر یك مصداق آشكارى است از آن ضرب‏المثل معروف كه مى‏گوید: «رُبّ مشهورٍ لا اصل له.»

در میان مقتل‏نگارانِ روضه‏خوان و مجالس‏نویسان واعظ، از دیرباز چنین مرسوم بود كه داستانها و سخنانى را نخست در مجالسِ روضه‏خوانى براى مردم (عوام‏الناس) مى‏گفتند و سپس همانها را در كتابهاى خود مى‏نوشتند. آنان در آغاز این مجالس، خود نیز تردید داشتند و آن سخنان را تنها براى گریاندن مردم مى‏گفتند، اما با دیدن تأثر شدید شنوندگان، از آن تردید دست شسته، باورشان مى‏شد كه امام حسین(ع) چنان سخنانى گفته و یا چنان حوادثى رخ داده است.

به این ترتیب، سخنان بسیارى نخست با عنوان «زبان حال» گفته شده و سپس در كتابهاى مقاتل و مجالس تدوین شده است. همان سخنان ساختگى، با گذشت زمان و پس از آن كه پیوسته تكرار شده و شهرت یافته‏اند، از صورتِ «زبان حال» خارج شده و صورتِ «زبان قال» به خود گرفته‏اند.

گویندگان و سرایندگانِ این گونه سخنان به تصور اینكه در چنان شرایطى جا داشت امام حسین(ع) چنان سخنانى بگوید، آنها را گفته و نوشته‏اند.1 اما این گفته‏ها با مرور زمان از «شرایط و احوال» گذشته به مقامِ «حوادث و اقوال» رسیده‏اند تا به پشتوانه شهرت و مقبولیت عام، از سخنان امام حسین(ع) انگاشته شده و روایت و حدیث پنداشته شده‏اند.

این گونه سخنانِ حدیث‏گونه، به ویژه در میان اشعارى كه به امام حسین(ع) نسبت داده مى‏شود فراوان است. دهها بلكه صدها بیت از این گونه اشعار را تنها در كتابى مجهول‏الموءلف به نام «ادب الحسین و حماسته» مى‏توان یافت.2 ما در اینجا تنها بعضى از آن سخنان را كه بسیار مشهور و معروف‏اند و اكنون نیز برخى از موءلفان و نویسندگان آنها را از سخنان امام حسین(ع) مى‏پندارند و از زبان آن حضرت نقل مى‏كنند، برمى‏رسیم ؛ تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

 

الحیاة عقیدة و جهاد

این سخن به عنوان سخنى از سخنان امام حسین(ع) زبانزد خاص و عام است و به جز اهل تحقیق، همگان آن را از زبان آن حضرت نقل مى‏كنند. استاد مطهرى معتقد است این سخن را سند و مدركى نیست و از نظر مفهوم و محتوا نمى‏تواند درست باشد.

ادامه مطلب . . . . .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:37  توسط مسعود 
      
برخورد امام با هارون الرشید

برخورد امام  با هارون الرشید

 امام موسى بن جعفر (علیه السلام) همواره برخورد فكرى و سیاسى با هارون الرشید داشت به حدى كه جان عزیز خود را نیز در مبارزه با ستمگر و ستم، فدا و تقدیم حقیقت نمود امام (علیه السلام) در یكى از این برخوردها با هارون گفتگوئى دارد كه در آن جلسه بیشترین استناد امام به آیات و كلمات نورانى قرآن مجید بوده است

ما فرازى از آن سخنان را در زیر مى آوریم.

هارون: در این مورد كه چرا عباس جد بزرگ عباسیان نتوانست از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) ارث ببرد و هیچ ولایت و سرپرستى نداشت چه دلیلى دارید ؟

امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: در مورد عدم توارث عباس به آیه شریفه اى استناد جستند كه مى فرماید: آنان كه ایمان آورده اند ولى هجرت به مدینه انجام ندادند تا هجرت ننمایند درباره و لایت و سرپرستى آنان، هیچ تعهدى ندارى»

عباس نیز از افرادى بود كه هجرت ننموده بود.

هارون گفت: شما به چه عنوان به خواص و عوام اجازه دادید كه شما را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نسبت دهند و شما را به عنوان فرزندان رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بخوانند در صورتى كه شما فرزندان على (علیه السلام) هستید و افراد به پدر نسبت داده مى شود نه به مادر چون مادر حكم ظرف و لادت را دارد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) جد و نیاى بزرگ شما از ناحیه مادر است نه آنكه پدر شما بوده باشد.

امام (علیه السلام) در پاسخ فرمودند: من اكنون سوالى از شما دارم و آن اینست اگر پیامبر اسلام سر از قبر بردارد و از دختر شما خواستگارى نماید آیا شرعا مى توانید درخواست او را بپذیرید یا نه ؟

عیسى (علیه السلام) پدر نداشت ولى خداوند او را بواسطه مریم به نسل انبیاء و پیامبران پیشین داوود، سلیمان و ... پیوست داده است و همچنان ما را نیز از ناحیهء مادرمان فاطمه (علیها السلام) به نسل پیامبر اسلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ملحق و پیوست داده است

- هارون:  سبحان الله ! چرا نپذیرم بلكه با پذیرفتن آن بر عرب و عجم و قریش و غیره نیز افتخار و مباهات مى نمایم كه چنین دامادى پیدا كرده ام.

- امام (علیه السلام) بسیار خوب. شما مى توانید دختر خود را به ازدواج او درآورید ولى من شرعا چنین اجازه و رخصتى را ندارم چون او پدر و و الد من است نه پدر و و الد تو.

- هارون: شما مى گوئید ما از نسل و ذریهء رسول خدائیم در صورتى كه پیامبر اسلام ذریه و نسلى نداشته است و پس از خود فرزند ذكورى باقى نگذاشته است نسل و ذریه از پسر است نه از دختر، شما كه از فرزندان دخترى او هستید نه پسرى.

- امام (علیه السلام) آیه شریفه * (و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و زكریا و یحیى و عیسى و إلیاس) * را تلاوت نمود و پرسید آیا پدر عیسى كى بود... ؟

 

- هارون: عیسى كه پدر نداشت.

- امام (علیه السلام): درست است عیسى (علیه السلام) پدر نداشت ولى خداوند او را بواسطه مریم به نسل انبیاء و پیامبران پیشین داوود، سلیمان و ... پیوست داده است و همچنان ما را نیز از ناحیهء مادرمان فاطمه (علیها السلام) به نسل پیامبر اسلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ملحق و پیوست داده است.

 

استناد به آیه مباهله

آنگاه امام (علیه السلام) افزود مى خواهى چیز دیگرى را بیافزایم ؟

هارون گفت: خوب بیاور !

امام فرمودند خداوند متعال در آیه شریفه آل عمران مى فرماید: «ممن حاجك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم، و نسائكم، و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبین».

این آیه در داستان مباهله نجران با پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) نازل گردیده است و كسى ادعا نكرده است كه پیامبر خدا زیر عبا به هنگام مباهله جز: على بن ابیطالب، فاطمه و حسنین (علیه السلام) را وارد كرده باشد پس تأویل كلام الهى در مورد «أبنائنا»: حسن و حسین (علیها السلام) و «نسائنا»: فاطمه زهرا (س) و «أنفسنا»: على بن ابیطالب (علیه السلام) مى باشد

 

مهدى خلیفه عباسى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام) در مورد «خمیر» پرسیدند: آیا در كتاب خدا حرام شده است ؟ در صورتى كه مردم نهى از خمر را مى شناسند ولى تحریم آن را نمى شناسند ؟

امام (علیه السلام) فرمودند: بلى خمر در كتاب خدا هم تحریم شده است.

علاوه بر آن علماء اجماع نموده‌اند كه جبرئیل در روز «أحد» به پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) گفت این فداكارى مواساة و از خود گذشتگى از على است

پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود: چون او از من و من هم از اویم

جبرئیل گفت من هم از شما دو نفر مى باشم

سپس جبرئیل گفت: «لاسیف الا ذوالفقار و لافتى إلا على»

 آن چنان كه خداوند متعال خلیل خود را با كلمه «فتى» تعریف كرده است جائى كه در داستان شكستن بتهاى ستاره پرستان مى فرماید: «فتى یذكرهم یقال له ابراهیم

ما پسر عموهاى شما خلیفه به گفتار جبرئیل افتخار مى كنیم كه او هم از ما است».

هارون گفت: بسیار خوب گفتى آیا حوائجى دارى كه به من بیان نمایى ؟

امام (علیه السلام) فرمودند: نخستین حاجت من آنست كه به پسر عمویت اجازه و رخصت دهى كه به حرم جدش (مدینه) و به سوى خانوادهء خود برگردد ؟

هارون گفت: عیب ندارد بنگریم كه انشاء الله مى شود.

روایت شده است پس از این ماجرا او را به سندى بن شاهك تحویل داد و گمان آنست كه پس از آن تاریخ پیش او وفات یافت.  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:37  توسط مسعود 
      
سلسله كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران - قسمت چهارم
بسمه الله الرحمن الرحیم

بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى بيمارى لوپوس (روماتيسم)

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 294

مشخصات: خانم م - ف، 15ساله، محصل، اهل تهران

زمان كرامت: 1/4/78 

مكان كرامت: تهران

تاريخ ثبت كرامت: 16/2/79

اسناد و مدارك: پنج برگه آزمايش از آزمايشگاه تشخيص طبى دولت، سه برگه مركز تحقيقات روماتولوژى با معاينات و آزمايشات كامل.

زير نظر پزشكان مجرب آقايان و خانم‏ها: دابشليم، غريب دوست، جمشيدى، موثقى، اكبريان، رشيديون، سليم زاده، ناجى، شهرام، شعبانى، نجفى، ابوالقاسمى.

اظهار نظر پزشكى:

اين نمونه جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

بيمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد كه بعد از آزمايشات و مراجعات مكرر به بيمارستان، فهميديم كه بيمارى من لوپوس از نوع ارتيماتوزسمتيك است و با اينكه فرد سالم بايد بين 150هزار ت 500هزار پلاكت خون داشته باشد ولى پلاكت خون من به سه هزار رسيده بود و هموگلوبين كه بايد بين 11ت 18باشد به يك تا سه رسيده بود و به حالت "كُما" بودم كه بعد از 9ماه بيمارى با توسل به امام زمان عليه‏السلام و حضور در مسجد مقدّس جمكران از مرگ و بيمارى شفا پيدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته:

بيمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّت‏ها مراجعه به دكتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتيسمى" به نام "لوپوس" دچار شده‏اى. البته اين بيمارى با حساسيّت به نور، زخم دهانى و درگيرى كليوى همراه بود كه در تاريخ 25/5/78 در بيمارستان بقية اللّه عليه‏السلام مرا "بيوپسى" كردند و اطمينان حاصل كردند كه اين بيمارى "لوپوس" از نوع "ارتيماتوزسيتميك" است، كه در سه نوبت "فالس متيل پرد نيزولون" 500ميلى گرمى و "ايموران" 50ميلى و "پردنيزولون" 60ميلى گرمى قرار گرفتم.

در تاريخ5/7/78 به دستور دكتر اكبريان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان ب 1000ميلى‏گرم "اندوكسان" قرار گرفتم كه بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بيمارستان شريعتى حدود يك ماه بسترى شوم. بعد از ترخيص از بيمارستان، بيمارى من بيشتر شد، به حدى كه دهان و بينى و گوشم شروع به خونريزى كرد و "پلاكت خون" پايين آمد. چون آدم سالم بايد حدود 150000الى -500000پلاكت خون" داشته باشد و "هموگلوبين" بين 11ت 18باشد، ولى "پلاكت خون" من به 3000و "هموگلوبين" مغز استخوان من به 1ت 3رسيده بود و به حالت "كُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .يو ICUمنتقل كردند و از من "عقيقه بيوپسى" به عمل آوردند و گفتند:

مغز استخوان تو ديگر كار نمى‏كند.

بعد از آزمايشات متعدد و زدن حدود 125گرم "I.V و " I.J هفته‏اى دو عدد آمپول GCSFيخچالى به من تزريق مى‏كردند و چشمانم هم ديگر قادر به ديدن نبود، هيچكس را نمى‏ديدم و حالت كورى به من دست داد.

ما كه از نظر مالى وضع خوبى نداشتيم و پدرم كارمند است، حدود دو ميليون تومان پول دارو و دوا داديم. وقتى متوجه شدم، كه چشم‏هايم نمى‏بينند، ديگر از همه جا مأيوس شدم و منتظر مرگ بودم. يك روز به پدر و مادر عزيزم كه بيش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ يا بهبودى مرا مى‏كشيدند، دكتر ابوالقاسمى گفت:

فلانى ديگر هيچ اميدى براى بهبودى دخترت ندارم.

با شنيدن اين حرف، همه اقوام و فاميل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مى‏كردند، روزهاى آخر، همه گريه مى‏كردند و تنها كسى كه به من دلدارى مى‏داد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم كه در آن لحظاتى كه با مرگ دست و پنجه نرم مى‏كردم، بالاى سرم مى‏آمد و مى‏گفت: دخترم توكل به خدا كن، تو خوب مى‏شوى.

من مى‏گفتم: پدر جان ديگر خسته شده‏ام، مى‏خواهم بميرم و راحت شوم، شما هم اينقدر عذاب نكشيد.

پدرم با چشمان اشك‏آلود بيرون مى‏رفت، نمى‏دانستم كجا مى‏رود. يك روز كه حالم خيلى بد بود مدير مدرسه‏ام كه واقعا بايد گفت: مديرى نمونه و با ايمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع كردند حدود يك ساعت قرآن تلاوت كردند.

بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن كردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مى‏توانيد بالاى سر اين، دعاهايتان را بخوانيد.

از آن روز به بعد، نه گوشم مى‏شنيد -چون در اثر خونريزى، گوشم كاملا كر شده بود- و نه مى‏ديدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ريخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردينزلون" حالت بدى پيدا كرده بود، به شكلى كه گويا تمام بدنم را با چاقو بريده بودند.

يك روز دكتر بهروز نجفى، متخصص پيوند مغز و استخوان گفت:

بايد از برادر يا خواهرش مغز استخوان به او تزريق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بيشتر طول نمى‏كشد كه نتيجه‏اش يا مرگ است يا زندگى.

پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟

دكتر گفت: 15ميليون تومان.

حدود 14ميليون تومان را افراد نيكوكار تقبّل كردند و پدرم باز مى‏بايست حدود دو ميليون تومان ديگر دارو مى‏خريد. چون پدرم حتى اين مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گريه كرد.

مادرم به پدرم گفت: چكار كنيم؟!

پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دكتر چند روزى مهلت خواست.

اقوام و فاميل و آشنايان هركدام مبلغى را تقبّل كردند، پول را به بيمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نكرد و گفت: پول‏ها پيش خودتان باشد، چند روز ديگر از شما مى‏گيرم. وقتى فاميل‏ها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟!

پدرم گفت: من نمى‏خواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى يك درصد اميد به نجات او نيست چون دكتر نجفى حتى ده درصد به ما اميد نداد.

خلاصه برادر و خواهرم براى آزمايش خون به خاطر پيوند " H.L.A تايپتيگ" به بيمارستان آمدند و نتيجه آزمايش را پيش دكتر نجفى بردند، ايشان بعد از بررسى گفتند:

خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمى‏توانند از اين خواهر و برادر براى من مغز استخوان پيوند بزنند. دكتر

با نا اميدى تمام به پدر و مادرم گفت: ديگر هيچ كارى از دست ما ساخته نيست.

مادرم گفت: پس دخترم مى‏ميرد؟!

دكتر گفت: توكل به خدا كنيد.

وقتى از اطاق بيمارستان بيرون مى‏رفتند، مادرم خيلى گريه مى‏كرد و دائما خدا و ائمه عليهم‏السلام را صدا مى‏زد، اما نمى‏دانم چرا پدرم اصلا گريه نمى‏كرد و به مادرم مى‏گفت: خانم به جاى گريه كردن، دعا كن!

و مادرم مى‏گفت: چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مى‏كنم حال دخترم بدتر مى‏شود!!

تا اينكه يك روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزيزم من شفايت را گرفتم!

آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاكت خونم پائين بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مى‏گفتند: مواظب باشيد تكان نخورد، هر لحظه امكان مرگش مى‏رود.

مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمى‏بينى كه حالش خراب‏تر از هميشه است؟!

بعد از چند دقيقه، دكتر غريب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسيد. گفتم: آقاى دكتر ديگر نه مى‏بينم و نه مى‏شنوم. مرا بغل كرد و پيشانى مرا بوسيد و گفت: تو خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

مادرم گفت: دكتر، آيا اميدى به دخترم داريد؟! يا براى تسكين ما اين حرف‏ها را مى‏زنيد؟

دكتر گفت: توكل به خدا كنيد، انشاء اللّه خوب مى‏شود. بعد براى من كه حالم خيلى خراب شده بود، چهار واحد پلاكت تزريق كردند و گفتند: او را به منزل ببريد، ولى مواظب باشيد تكان نخورد و هفته‏اى يك بار آزمايش خون از او بگيريد و بياوريد. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا باز هم اميد به زنده بودن من دارى؟

پدرم با اينكه هيچ وقت پيش من گريه نمى‏كرد، ولى آن روز چون مى‏دانست من چشمانم نمى‏بيند راحت گريه كرد، حس مى‏كردم كه گريه مى‏كند و با همان حال گفت:

دختر عزيزم من شفاى تو را از امام زمان عليه‏السلام گرفته‏ام، چهل شب چهارشنبه نذر كرده‏ام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان عليه‏السلام بروم و قبل از اينكه تو را مرخص كنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم يا تو را به من برگرداند يا بگيرد، بعد از دو، سه جلسه كه به جمكران رفتم خواب ديدم تو شفا گرفته‏اى. تو خوب مى‏شوى، فقط همين طور كه خوابيده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان عليه‏السلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست.

من هم شروع كردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مى‏خواندم. جلسه هفتم بود كه پدرم به جمكران مى‏رفت، صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بيدار بودم، مرا بوسيد و به او گفتم:

بابا مرا بلند كن مى‏خواهم بيرون بروم، با اينكه تا آن روز اصلا نمى‏توانستم تكان بخورم. پدرم گفت: يا امام زمان!

زير بغل مرا گرفت و بلندم كرد، آرام آرام راه مى‏رفتم و پدرم همانطور زير بغلم را گرفته بود و مى‏دانستم كه گريه مى‏كند، البته گريه‏اش از خوشحالى بود.

خلاصه به اميد خدا و يارى و شفاى امام زمان عليه‏السلام كم كم راه مى‏رفتم. جلسه دوازدهم بود كه در خانه مى‏توانستم راه بروم، حس كردم كه كمى مى‏بينم، همين طور كه در اطاق راه مى‏رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند كردم تا ساعت ديوارى را ببينم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مى‏خواهى بدانى چند است؟

گفتم: بابا فكر مى‏كنم مى‏بينم، ساعت30/11دقيقه است.

پدرم خيلى خوشحال شد و شروع كرد براى سلامتى امام زمان عليه‏السلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم ديدى گفتم شفايت را از آقا گرفتم.

همه خانواده براى سلامتى امام زمان عليه‏السلام بلند صلوات فرستاديم. تا اينكه يك روز خانم دكتر شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسيد، خيلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب كرده‏ام.

پدرم گفت: چرا خانم دكتر شعبانى؟!

ايشان گفتند: به خاطر اينكه مى‏بينم كه چقدر شما براى اين دختر زحمت مى‏كشيد و هميشه از خدا خواسته‏ام كه: خدايا! لااقل به خاطر اين همه بيمارى كه درمان مى‏كنم، اين دختر را به پدر و مادرش برگردان.

بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم ديگر نا اميد شده‏ام.

پدرم گفت: خانم دكتر، دخترم خوب مى‏شود.

دكتر گفت: واقعا روحيه خوبى داريد.

پدرم گفت: خانم دكتر، به امام زمان عليه‏السلام توسل جسته‏ام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟!

دكتر گفت: انشاء اللّه كه شفا يافته باشد. ولى معلوم بود كه باور نمى‏كند. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غريب دوست تماس گرفت و براى ويزيت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378كه پدرم سه شنبه‏اش به جمكران رفته بود، صبح چهارشنبه كه از آنجا آمد مرا پيش دكتر برد.

من در بغل پدرم بودم و از پله‏ها بالا مى‏رفتيم، وقتى به اطاق دكتر رسيديم، دكتر با ديدن من خوشحال شد و بعد از معاينه گفت: خيلى بهتر شده، چكار كرده‏ايد؟!

برايم يك آزمايش نوشتند و قرار شد سه هفته ديگر پيش دكتر برويم. ديگر پلاكت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مى‏كردم و به نماز و عبادت مشغول بودم.

مادر بزرگ و پدر بزرگم در ايام ماه محرّم چون هيئت دارند، يك گوسفند براى من نذر كردند، عمويم و پدرم هم هركدام جداگانه يك گوسفند نذر كرده بودند.

كم كم بدون كمك پدرم از جا بلند مى‏شدم و حركت مى‏كردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مى‏ديدم. وقتى آخرين آزمايش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فكر مى‏كنم پلاكت خونم حدود 50000شده باشد.

امّا پدرم گفت: دخترم بيش از اينهاست.

پدرم بعد از اينكه جواب آزمايش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود كه خيلى گريه كرده است. گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسيده است؟

پدرم گفت: عزيزم بنشين، ما هم نشستيم و گفت:

وقتى از پله آزمايشگاه بالا مى‏رفتم، سرم را به طرف آسمان بلند كردم و دست‏هايم را بلند كردم و گفتم:

يا امام زمان! يا پسر فاطمه! يا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بيايم، اكنون چهارده هفته است كه به آنجا رفته‏ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسين، تو را به جان عمويت ابوالفضل العباس عليه‏السلام، خودت مى‏دانى كه چه مى‏خواهم، شفاى كامل دخترم را با اين آزمايش نشان دهيد.

آزمايش را گرفتم، وقتى نگاه كردم،گريه‏ام گرفت. دكتر آزمايشگاه صدايم كرد و جريان را جويا شد. موضوع را به او گفتم. دكتر گفت: خبر خوشى برايت دارم، ما را دعا كن، پلاكت خون دخترت 140000و هموگلوبين 3/12شده است.

همه از خوشحالى شروع به گريه كرديم و صلوات فرستاديم. پدرم جواب آزمايش را پيش دكتر غريب دوست برد. دكتر باديدن جواب آزمايش گفته بود: من چيزى جز اينكه بگويم يك معجزه رخ داده است نمى‏توانم بگويم، خيلى عالى شده، دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به 27000الى 42000بيشتر نمى‏رسيد، اكنون با نزول پلاكت، به 140000رسيده و هموگلوبين از صفر به 12/3رسيده است.

دكتر يك آزمايش در تاريخ 1/4/79برايم نوشت. پدرم جواب آزمايش را به بيمارستان شريعتى نزد خانم دكتر موثقى و

خانم دكتر ابوالقاسمى بردند و به دكتر ابوالقاسمى گفته بود:

خانم دكتر اين جواب آخرين آزمايش دخترم است.

وقتى دكتر جواب آزمايش را نگاه كرده بود، به پدرم نگاهى مى‏كند و مى‏گويد: جمكران مى‏روى؟

پدرم مى‏گويد: بله.

دكتر مى‏گويد: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا كن، اين يك معجزه است!

الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شب‏هاى چهارشنبه به جمكران مى‏رود، خيلى دلم مى‏خواهد من هم بروم، ولى پدرم مى‏گويد: صبر كن، چشمانت كامل شوند و وضع مالى‏ام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مى‏برم.

به پدرم مى‏گويم: بابا با اين بدهكارى و اين حقوق كارمندى چطور مى‏توانى بدهكارى حدود دو ميليون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مى‏گويد: دخترم همان آقايى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمكم مى‏كند، نا اميد شيطان است. و با همين جمله كوتاه، دلم گرم مى‏شود و مى‏گويم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مى‏كنم كه آقاعنايتى بفرمايد.

اين بود خلاصه‏اى از نه ماه بيمارى لاعلاج من كه با توسل به حضرت امام زمان عليه‏السلام درمان شد.

دكتر توانانيا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مى‏نويسد:

ضمن آنكه گزارش ايشان را وقتى مطالعه مى‏كردم، باطنا تحت تأثير نوشته ايشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گويا خودم وقايع را از نزديك مشاهده مى‏كردم و همه مطالب عينا رخ نموده بود و گريه‏ام گرفت.

به هر جهت اين نمونه را كه تقريبا جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است، و تقريبا همه چيز مستند مى‏باشد، ما مى‏توانيم با رفع اشكالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقه‏مندان ارائه دهيم.

حصن حصين عارفان، مسجد جمكران بود

عرش برين عاشقان مسجد جمكران بود

هر مسلم و شاه و گدا، اينجا شود حاجت روا

كهف المراد شيعيان، مسجد جمكران بود

بر دردمندان، اينجا دواست، هر مضطرى حاجت رواست

كاشانه خلق جهان مسجد جمكران بود

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:35  توسط مسعود 
      
سلسله كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران - قسمت سوم
بسمه الله الرحمن الرحیم

بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285

مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا

زمان كرامت: نيمه شعبان 1376

مكان كرامت: در محل سكونت

تاريخ ثبت كرامت: 18/8/78

اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.

زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامه‏اى از طرف همسايگان شفا يافته جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان

اظهار نظر پزشكى: گواهى مى‏شود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافته‏اند.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

 براى سومين بار سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ فلج شدم كه بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف و مأيوس شدن از نتيجه درمان، شب نيمه شعبان بود كه حال اضطراب و نگرانى خاصى در من وجود داشت كه همان شب در خواب مورد عنايت حضرت ولى عصر عليه‏السلام قرار گرفته و بحمداللَّه از بيمارى شفا پيدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته :

اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليه‏السلام هستم كه براى سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت چپ بدن، فلج شدم.

بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند. بعد از مدت‏ها، يك روز قبل از تولد آقا امام زمان عليه‏السلام به دستور دكتر، جهت انجام يك سرى آزمايش‏هاى كلّى از بدنم به اتفاق برادرانم به شيراز رفتيم. در آنجا به مركز درمانى شهيد چمران مراجعه كرديم و براى گرفتن نوبت ام .ار .اى با توجه به اينكه اين نوع آزمايش را نوبت‏هاى دو ماهه و سه ماهه مى‏دهند، خوشبختانه همان روز براى ما نوبت زدند.

چون از اول صبح، داخل ماشين نشسته بودم، بسيار خسته و بى‏حال شده بودم. با توافق برادرها قرار شد كه نوبت آزمايش ام.ار.اى MRI را به دو روز بعد موكول كنيم، چون فرداى آن روز مصادف با نيمه شعبان تولد آقا امام زمان عليه‏السلام بود و آزمايشگاه تعطيل بود. بعد از برگشت به خانه، كم كم اين احساس به من دست داد كه ديگر توانايى حركت در من نيست و يأس عجيبى در خود احساس كردم.

خانواده و اقوامى كه منتظر آمدن ما بودند، آن روز عصر، همه دلشكسته و گريان بودند، به گونه‏اى كه تا آن روز آنها را در آن حال نديده بودم.

حالت اضطراب و نگرانى خاصى در من به وجود آمده بود و از خود بى‏خود شدم، وقتى از پنجره برادرم را مى‏ديدم كه در حال آزين‏بندى و چراغانى حياط و كوچه است، حالت غريبى به من دست داد. كسانى كه در كنار من بودند، از شدّت گريه، يك به يك اطاق را ترك مى‏كردند كه مبادا به نگرانى من افزوده شود. آن شب حدود ساعت 12شب كه همه دوستان و آشنايان به خانه‏هايشان رفته بودند، من و برادرم، طبق معمول هر شب، كنار يكديگر خوابيديم و از شدّت خستگى، خيلى زود به خواب رفتيم.

در خواب ديدم: "ديوارى كه روبروى من است به صورت درى، آشكار شد و جوانى نورانى از در وارد شد و پايين پاى من ايستاد، بعد به طرف من اشاره كرد و فرمود: بلند شو!

من در جواب عرض كردم: به علت ناراحتى كه دارم نمى‏توانم حركت كنم.

ايشان دوباره تكرار كردند: بلند شو!

براى بار سوّم دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!

همانطور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظه‏اى بعد، خودم را در آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم".

بحمد اللّه عنايت حضرت ولى‏عصر عليه‏السلام در نيمه شعبان شامل حالم شد و با لطف امام زمان عليه‏السلام شفا گرفتم.

دكتر غلام على يوسفى پور، متخصص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر ر.ج در جواب نامه دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد شفاى مذكور مى‏نويسد:

"گواهى مى‏شود آقاى ر.ج كه به علّت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه مى‏كرده، با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در مورخه دى‏ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافته‏اند."

 

اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى

اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى

ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته

ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجايي

مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:34  توسط مسعود 
      
سلسله كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران - قسمت دوم
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى بيمارى يكى از آزادگان سرافراز بنام «على اكبر» در زمان اسارت

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234

مشخصات: خاطره‏اى از حجةالاسلام والمسلمين حاج آقا ابوترابى (رحمةاللَّه عليه) از دوران اسارت در كشور عراق اهل قزوين، ساكن تهران

زمان كرامت: اواخر سال 1360

مكان كرامت: پادگان اسراء ايرانى در عراق

تاريخ ثبت كرامت: 11/3/78

خلاصه كرامت: در سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشاء در پادگان العنبر عراق تعدادى از اسيران ايرانى را وارد كردند و در بين آنان جوانى به نام على اكبر بود كه بسيار سرحال و قوى و نيرومند بود، بر اثر شكنجه‏ها و عدم امكانات بهداشتى، و مواد غذائى ايشان بيمار شدند بطورى كه گاهى از درد سر خود را به ديوار مى‏زدند و آنقدر اين كار تكرار مى‏شد تا غش مى‏كردند. در اواخر ماه صفر قرار شد دهه آخر آن ماه را دوستان روزه بگيرند، در همان شب اول يكى از عزيزان با توسل به حضرت امام زمان عليه‏السلام درخواست شفاى «على اكبر» را مى‏كنند كه در عالم رؤيا بشارت شفاى ايشان را مى‏دهند و روز بعد آن جوان ايرانى با عنات و توجه خاصه حضرت ولى عصر عليه‏السلام شفاى كامل پيدا كرد.

شرح واقعه از زبان مرحوم حاج آقا ابوترابى :

حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بوديم. متوجه شديم 27 - 28نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولا افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مى‏كردند، بيشتر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مى‏دادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگيرند.

بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اينكه به اينها روحيه بدهيم با صداى بلند سرود(اى ايران، اى مرز پر گهر...) را بخوانيم، تا اين عزيزان تازه وارد، فكر نكنند اينجا قتلگاه است و متوجه بشوند يك عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اينجا هستند. ما مى‏دانستيم اگر امشب اين سرود را بخوانيم، فردا كتكش را خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خوانديم.

فردا هم افسر بعثى كه فرد بسيار پليدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد كرد، و به هرحال اين قضيه تمام شد. بين اين 27 - 28نفر اسيرى كه وارد شده بودند، يك جوان به نام على اكبر بود كه 19سال سن داشت و حدود 70 - 80كيلو وزنش مى‏شد و از نظر جسمى بسيار سرحال و قوى بود.

اين على اكبر با آن سلامت جسميش، طولى نكشيد كه در اردوگاه مريض شد، فكر مى‏كنم بعد از يك سال، وزنش به زير 28كيلو رسيده بود و بسيار ضعيف و لاغر و مبتلا به دل درد شديدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مى‏شد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمين و در و ديوار مى‏كوبيد. برادرانمان دست و پايش را مى‏گرفتند تا خودش را به زمين نزند.

در ايام اربعين امام حسين عليه السلام سال 60ي 61بود كه در اردوگاه شهر موصل عراق بوديم. تقريب 5روزى به اربعين امام حسين عليه السلام مانده بود، ما پيشنهاد داديم كه دهه آخر صفر را كه ايام مصيبت و پر محنتى براى عزيزان آقا امام حسين عليه السلام است، چنانكه برادرانمان تمايل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگيريم. البته مشروط بر اينكه آنهايى كه عوارض جسمانى دارند و روزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.

در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم، بنا شد وقتى شب داخل آسايشگاه مى‏شوند، هركدام با جمعى از برادران در آن آسايشگاه -آسايشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟

فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال كردند و حاضرند روزه بگيرند. باز بنده تأكيد كردم: خواهش مى‏كنم از آنهايى كه مريضند يا چشمشان ضعيف است روزه نگيرند.

شب اربعين آقا امام حسين عليه السلام رسيد و همه عزيزان كه حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه يك حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعين امام حسين عليه السلام

فكر مى‏كنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود كه برادران به همديگر خبر دادند: على اكبر دل درد شديدى گرفته و دارد به خودش مى‏پيچد. بنده وارد سلولى كه اختصاص به برادران بيمار داشت، شدم. ديدم على اكبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پريده‏اش به قدرى وضعيتش درهم كشيده شده و درد اذيّتش مى‏كند كه مى‏خواهد از درد سرش را به در و ديوار بكوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به اين طرف و آن طرف نزند.

اتفاقا آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى ديگر بيشتر شده بود، به طورى كه مأمورين بعثى وقتى ديدند او خيلى زجر مى‏كشد -بيش از دو ساعت بود كه على اكبر فرياد مى‏زد، يك مقدار از حال مى‏رفت و دوباره فرياد مى‏كشيد و داد مى‏زد- آمدند على اكبر را به بيمارستان بردند. همه از اينكه مأموران آمدند و او را به بيمارستان بردند خوشحال شديم.

ساعت 5/3 - 4بعد از ظهر بود كه ديديم درِ اردوگاه را باز كردند، و صداى زمين خوردن چيزى، همه را متوجه خود كرد. با كمال بى‏رحمى و پستى و رذالت مثل يك مرده و چوب خشك جسدى را روى زمين سيمانى پرت كردند و رفتند، به طورى كه از دور فكر نمى‏كرديم كه على‏اكبر باشد و واقعا تصور نمى‏كرديم كه اين يك انسان باشد كه با او اين طور رفتار كردند.

به همراه عده‏اى از بچه‏ها نزديك در رفتيم، ديديم على‏اكبر است كه مثل چوب خشك افتاده و تكان نمى‏خورد، از ديدن اين صحنه برادرها دور او جمع شدند و بى‏اختيار همه باهم شروع به گريه كردند. دو نفر على اكبر را برداشتند، يكى سرش را روى شانه‏اش گذاشت و ديگرى هم پاهايش را برداشت، من هم زير كمرش را گرفتم، چون على‏اكبر آنقدر نحيف شده بود كه وقتى سر و پاهايش را بر مى‏داشتند، واقعا كمرش خم مى‏شد. از انتهاى اردوگاه به همين حالت او را وارد سلول كرديم.

ديدن اين صحنه اشك و ناله همه بچه‏ها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را يك پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اكبر را داخل همان سلولى كه بايد بسترى مى‏شد برديم، ساعت نزديك 5بعد از ظهر بود و هركس بايد داخل سلول خودش مى‏شد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مى‏گرفتند و بايد همه داخل سلول‏هايشان مى‏رفتند و درِ سلول را قفل مى‏كردند.

طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلول‏هايشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشك‏ها جارى بود و همه با حالت معنوى كه اردوگاه را فرا گرفته بود، براى على‏اكبر دعا مى‏كردند.

ما در آسايشگاه شماره سه اردوگاه بوديم. آسايشگاه‏ها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فكر مى‏كنم فاصله بين دو طرف، بيش از صد متر بود. در آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:

يكى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مى‏شود و پير مردى كه هم سلوليش بود را بيدار مى‏كند، اين پير مرد، پدر شهيد هم بودند و همه برادران به او احترام مى‏گذاشتند. محمد او را از خواب بيدار مى‏كند و مى‏گويد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا دادند!

ايشان يك نگاهى به محمد مى‏كند و مى‏گويد: محمد خواب مى‏بينى؟! شما اين طرف در شرق اردوگاه هستى و على اكبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم كه همديگر را نمى‏بينيد! تا چه رسد كه صداى هم را بشنويد، شما از كجا مى‏گوييد: آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داد؟!

محمد مى‏گويد: به هر حال من خدمتتان عرض كردم، صبح هم خودتان خواهيد ديد.

صبح‏ها معمولا درهاى آسايشگاه كه باز مى‏شد، همه بايد به خط مى‏نشستند و مأمورين بعثى آمار مى‏گرفتند. آمار كه تمام مى‏شد، بچه‏ها متفرق مى‏شدند. آن روز صبح ديدم به محض اينكه آمار تمام شد، جمعيت به صورت سيل‏آسا به سمت همان سلولى كه على اكبر بسترى بود مى‏روند و همه فرياد مى‏زنند:

(آقا امام زمان عليه السلام على اكبر را شفا داده است).

ما هم با شنيدن اين خبر، مثل بقيه به سرعت به سمت همان سلول رفتيم، ديديم:

بله! چهره على اكبر عوض شده! زردى صورتش از بين رفته و خيلى شاداب و بشاش و سرحال، ايستاده است و دارد مى‏خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى‏شدند، در و ديوار سلول را مى‏بوسيدند و همين‏كه به على اكبر مى‏رسيدند، سر تا پاى على‏اكبر را بوسه مى‏زدند و بعد بيرون مى‏آمدند.

به طور كلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اجازه تجمع نمى‏دادند، حتى مى‏گفتند: اجتماع

بيش از سه نفر يا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم ديدم، مأمورين بعثى مى‏آمدند و اين صحنه را مى‏ديدند، آنقدر آن صحنه برايشان جالب بود كه حتى مانع تجمع بچه‏ها نشدند.

صف طويلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود كه مى‏خواستند على‏اكبر را زيارت كنند. بنده هم وقتى رفتم و على‏اكبر را زيارت كردم، از او پرسيدم: على‏اكبر چى‏شد؟!

گفت: ديشب آقا عنايتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.

بنده آمدم بيرون و رفتم همان برادرمان محمد، كه خواب ديده بود را پيدا كردم و گفتم: جريان از چه قرار است؟! شما چه خوابى ديديد؟! چه كسى به شما در آن طرف اردوگاه چنين خبرى را داد؟!

محمد گفت: واقع مطلب اين است كه من از حدود سن 18 - 19سالگى، هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز آقا امام زمان عليه السلام را با صد مرتبه (إيّاك نعبدُ و إيّاكَ نسْتعين ) مى‏خواندم و مى‏خوابيدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مى‏كنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) است. و هيچ دعاى ديگرى غير از دعا براى فرج حضرت مهدى عليه السلام نمى‏كنم، چون مى‏دانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان عليه السلام آنچه از خير و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خيرى است -كه براى دنيا و آخرت خودمان مى‏خواهيم- يقينا حاصل مى‏شود. لذا مقيد بودم كه بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام براى هيچ امرى غير از فرج حضرتش دعا نكنم. حتى در زمان اسارت هم براى پيروزى رزمندگان و نجات خودم از اين وضع هم دعا نكرده‏ام. تا اينكه ديشب وقتى على‏اكبر را با آن حال ديدم، بعد از نماز آقا امام زمان عليه السلام شفاى على اكبر را از آقا امام زمان عليه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب ديدم:

(در يك فضاى سبز و خرّمى ايستاده‏ام و به قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام از اين منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به اين طرف و آن طرف نگاه مى‏كردم، تا حضرت را زيارت كنم. در همين حال ديدم ماشينى رسيد، در عالم خواب جلو رفتم، ديدم سيّدى داخل ماشين نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس امام زمان عليه السلام خبرى داريد؟

فرمودند: مگر نمى‏بينى نورى در ميان اردوگاه اسراء ساطع است؟!

محمد مى‏گفت: آمدم جلو، نگاه كردم، ديدم بله! از همان سلولى كه على‏اكبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت يك ستون به آسمان پرتوافشانى مى‏كند و تمام منطقه را روشن كرده است، يقين كردم كه آقا امام زمان عليه السلام على‏اكبر را مورد عنايت و لطف قرار داده و على‏اكبر شفا پيدا كرده است).

وقتى از خواب بيدار شدم، رفتم آن بزرگوار كه از نظر سنّى سالخورده‏تر از بقيه برادران بود و همچنين پدر شهيد بودند را از خواب بيدار كردم و بشارت شفاى گرفتن على‏اكبر را دادم.

بعد از اين گفتگو، بنده برگشتم و از على‏اكبر جريان را سؤال كردم.

گفت: من در عالم خواب حضرت را زيارت كردم و شفاى خود را از ايشان خواستم. حضرت فرمودند:

(انشاء اللّه شفا پيدا خواهى كرد)

بعد از اين اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنويت، بى‏اختيار گريه مى‏كردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان عليه السلام شده بودند. يادم مى‏آيد: همان روز گروهى از طرف صليب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صليب سرخ جهانى هر دو ماه، يك هيئت به اردوگاه مى‏آمدند، نامه مى‏آوردند تا برادرها براى خانواده‏هايشان نامه بنويسند و بعد نامه‏ها را تحويل مى‏گرفتند- تعدادى از دكترهايشان هم آمده بودند، اعلام كردند: ما آمده‏ايم افرادى كه بيمارى صعب العلاج دارند را معاينه كنيم و بنا است كه با مريض‏هاى عراقى در ايران معاوضه بشوند.

بنده يادم هست، آن روز صليب سرخ هرچه دعوت مى‏كرد تا آنهايى كه پرونده پزشكى دارند به آنها مراجعه كنند، هيچكس اقدام نمى‏كرد و يك جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان عليه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پيدا كرده بود كه احساس خطر كردم، به آنهايى كه مريض بودند گفتم: بايد مراجعه كنند.

بچه ‏ها آمدند و گفتند: يكى از عزيزان كه چشم‏هايش ضعيف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم، به آنجا رفتم، ديدم او را براى معاينه برده‏اند ولى چشم‏هايش را باز نمى‏كند.

گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمى‏بيند؛ و گريه مى‏كرد. متوجه شدم كه ايشان مى‏گويد: چشم‏هايم ضعيف است، تا آقا امام زمان عليه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى‏كنم.

يك چنين حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود، من واقعا احساس خطر كردم. گفتم: همه بچه‏ها بايد روزه‏هايشان را بشكنند. هرچه گفتند: الآن نزديك به غروب است، اجازه بدهيد روزه امروز را تمام كنيم.

گفتم: شرايط، شرايطى نيست كه ما بخواهيم اين روزه را ادامه بدهيم، چون حالت معنوى بچه‏ها حالتى شده است كه اگر بخواهند با آن حالت داخل آسايشگاه شوند، عده‏اى از نظر روحى آسيب مى‏بينند.

الحمد للّه على‏اكبر شفا پيدا كرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شكستند و به قدرى آن حالت، شدّت پيدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكرديم بگوئيم برادران از اين روزه‏هاى مستحبى بگيرند.

ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست

رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست

بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا

دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست

تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه

زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست

جلوه كن جلوه ايا دلبر يكتا كه دگر

شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:33  توسط مسعود 
      
سلسله كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران - قسمت اول
 

بسمه الله الرحمن الرحیم

ديدار امام زمان عليه السلام بيش از آنكه به عاملى، زمانى يا مكانى بستگى داشته باشد، به عوامل روحى و معنوى وابسته است.

بايد حجاب از چهره جان و ديده دل برداشته شود، تا قابليت ديدار حاصل آيد. آنكس كه دل به مهر جمال دلارايش باخته، و هواى وصال او را در جان می پرورد، بيش از هر چيز، بايد به ترك گناه بينديشد، و به انجام واجبات و مستحبات اهتمام ورزد. چون خود آنحضرت فرمودند: (( فما يحبسنا عنهم الا ما يتصل بنا مما نكرهه و لا نؤثره منهم)). اگر نامه هاى عمل شيعيان كه هر هفته به ساحت مقدس عرضه می شود، سنگين از بار گناهانى نبود كه ناخوشايند آن بزرگوار، و خلاف توقع و انتظار ايشان از ياورانشان است، اين دورى و جدايى به درازا نمىكشيد.

گفتم كه روى خوبت، از من چرا نهان است؟

گفتا: تو خود حجابى، ورنه، رخم عيان است.

با نگاهى گذرا به شرح حال كسانيكه در طى دوران غيبت كبراى مولا امام زمان عليه السلام، سعادت شرفيابى به حضور مقدسش را داشته، يا از كرامات و معجزات و عنايات خاصه آن حضرت، بهره مند گشته اند، می توان دريافت كه بیشترین و مهمترين عامل در حصول اين توفيق الهى براى انان، همان توجه قلبى و مواظبت هاى علمى و رعايت تقوى و استمرار بر گونه اى خاص، از عبادات خداوند و اطاعت اوليايش بوده است.

با اينهمه نقش زمانهايى خاص، چون شبهاى جمعه، نيمه شعبان، نيمه رجب، و مكانهايى خاص، چون مكه مكرمه، مسجد سهله و مسجد جمكران، براى حصول ديدار قائم ال محمد(ص) و بهره مندي از عنايات و الطاف آن حضرت، نبايد ناديده گرفته شود.

وقتى بناست مسجد مقدس جمكران، خانه حجة ابن الحسن عليه السلام و مهمانخانه او باشد، طبيعى است كه شرافت حضور آن حضرت را بيشتر دريابد. و بديهى است كه زائر اين مسجد، خصوصا آنگاه كه با معرفت و حضور قلب و با شوق ديدار و توسل خالصانه باشد، سعادت بهره ورى از عنايات خاصه آن حضرت را بيشتر داشته باشد.

آنچه پيش رو داريد، تنها نمونه اى از اين هزاران خاطره است، هزاران خاطره اى كه اكثر آنها چه بسا در هيچ دفترى ثبت نشده، و بر هيچ زبانى تكرار نشده باشد.

با اين همه، چند نمونه برگزيده ازدفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران تقديم می گردد:

لازم به توضيح است بخشي از كراماتي كه در اينجا ذكر مي شود در ارتباط مستقيم با مسجد مقدس جمكران و مابقي مربوط به مواردي است كه در اثر توسلات به وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف به نتيجه مطلوب رسيده اند و بعد از بررسي موضوع و اثبات صحت آن در دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدس جمكران به ثبت رسيده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:32  توسط مسعود 
      
بیایید نگاه اسمان را بخوانیم !

از مظلوميت تا غربت راهی نيست; چنانکه مظلوميت مسير هميشگي غربت است.

آنگاه که قلم برداشتم و خواستم از غربت مولايم‏ بنويسم ; اما دريغ از حافظه‌ی تاريک من و ذهن خاموش قلم !

ما خود خوب می‏دانيم که از چشم‏انتظاری چيزي نفهميدیم! ما نه محبيم و نه عاشق!

آنگاه که ادعای عاشقی کرديم و از جمعه‏ها‏ به سادگی گذشتيم !

آنگاه که سوختيم و ناله سرداديم و دست‏ به دعا برداشتيم، اما نه برای ظهور!

آنان که دم از وفا می‏زنند وعده را از ياد برده‏اند .

آنان که اشتياق صحبت او را مدعی‏اند، به خلوت شبانه بر نمی خيزند!

آنان که (والمسارعين اليه فی قضاء حوائجه) را زمزمه می کنند، کجايند هنگام حاجتش؟! پای بی رمق را بهانه می‏کنند و

شانه‏های بی تقصير خود را بالا می برند؟!

آنان که آرزوی (والمستشهدين بين يديه) دارند، جان گرامی را درترازوهای رژيم مصرف روزانه خرج می‏کنند .

آنان که قانون گمرک و تسهيلات و ترانزيت و ترافيک ماشين و غيره را خوب می‏دانند، در قانون‏گذاری دل‏های پريشان و

يخ‏زده‏ی بی انتظار، مهارتی خرج نمی کنند!

شاعری که نظم غزل‏هايش به آهنگ صميمی رفيق دوران کودکی‏اش است، را چه انتظاری است؟ موسيقی‏هايی که چنگ

بر افکار مقدس می‏زنند و مفهوم زيبای انتظار را می‏بلعند!

اکنون دوره‏ی عطر و ادکلن‏های آمريکايی است و شميم صبح جمعه از ياد رفته!

دوره‏ی (پارک‏های ملاقات) و (سينماهای شهرت) و (ايستگاه‏های غفلت‏) است .چه کسی در انديشه‏ی ملاقات با اوست؟

اکنون صدای بوق ماشين‏های آخرين‏ سيستم و آوای موبايل و ژست‏های بيگانه ی آن، صدای پای انتظار را به گوش کسی

نمی رساند .

آپارتمان‏ها و برج‏های بلند، غروب جمعه را فراموش کرده و ما ازغروب آسمان، سرخی را ميدانيم که طبق عادت به

سياهی می‏رود!

چيز عجيبي نيست . اينجا، همه در شهر مسلمانان، نقش خوب بودن هم يادشان رفته . مقدسات را بايد در موزه‏ی شهرها

ببينی ! اماکن مقدس کم کم به جای زائران مشتاق، جای خود را به توريست‏های بين المللی خواهد داد ...

دلم از اين دنيا گرفته !

بیایید نگاه آسمان را بخوانيم ! غروب جمعه را بفهميم ! و چشم‏هايمان را به سرخی‏اش عادت دهيد.

غروب جمعه انعکاس آه دلتنگ زهراست(س) . فرياد بلندی است ، در بغض فروخورده‏ی خورشيد . يادی از دلتنگی‏های

عاشوراست. يادگار زمانی است که آسمان فهميد زين پس بايد به انتظار بنشيند.آسمانی که آن ‏روز شاهد فروپاشی زمين

بود . شاهد آن نگاهی که تا ابد روی نوک نيزه‏ای مات ماند! نگاهی که می‏گفت:


اين الطالب بدم المقتول بکربلاء

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:12  توسط مسعود 
      
مشاهده ویرایش و ساخت انواع فرمت های آفیس با Quickoffice Premier v6.1.95
بیشتر کاربران سیستم های کامپیوتری با نرم افزار Office شرکت مایکروسافت آشنایی دارند و بسیاری از آن ها با شیوه کار سندهای متنی این مجموعه نرم افزارها آشنایی دارند. استفاده از فایل های word و صفحات گسترده Excel در بسیاری از امور به کاربران یاری می رساند و نیازهای آن ها را در زمینه های مختلف برآورده می کند. بسیاری از آن هایی که با اسن سند ها در ارتباط می باشند به دنبال راههایی می باشد تا در زمان های مختلف و به خصوص موقعیت هایی که به سیستم کامیپوتر خود دسترسی ندارند نیز از مزایای این سندها استفاده کنند. با وجود گوشی های تلفن همراه و نرم افزارهای موجود در این زمینه این نیاز نیز به راحتی برآورده می شود.

 

Quickoffice Premier نام نرم افزاری برای گوشی های تلفن همراه می باشد که به کمک آن کاربران می توانند فایل ها و سندهای متنی مربوط به مجموعه نرم افزار Office را ویرایش نمود و یا اقدام به ساخت سند های جدید نمود.

ویژگی های این نرم افزار:

- قابلیت مشاهده و اجرا و حتی ویرایش فایل های مجموعه نرم افزار Office مانند Word , Excel , PowerPoint و ..

- پشتیبانی از فرمت ها DOCX, DOC, XLSX, XLSM, XLS, PPT, PPS, ZIP & TXT .

- توانایی ساخت و ویرایش سند های جدید

- قابلی استفاده آسان از نرم افزار

- پشتیبانی از ویژگی فرمول نویسی به صورت کامل

- دارای ابزار Spell Check برای چک نمودن املای کلمات

- پشتیبانی کامل از فایل های office ورژن های 97, 2000,

دانلود در ادامه مطلب . . . .



 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط مسعود 
      
پاداش بزرگ انتظار

براساس تعالیم اسلامى یكى از وظایف مهم هر مسلمان،  انتظار ظهور حضرت قائم علیه‌السلام است، انتظار تحقق وعده الهى بر حاكمیت صالحان و تشكیل دولت اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله. اما...

آیا هیچ مى‏دانید كه پاداش این انتظار چیست و چه ثمرى براى منتظران دارد؟

امام صادق علیه‌السلام در روایت زیر به این پرسش پاسخ مى‏دهند:

الا اخبركم بما لا یقبل‏الله عزوجل من‏العباد عملا الا به؟ فقلت: بلى. فقال: شهادة ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده [و رسوله] و الاقرار بما امرالله، و الولایة لنا، و البراءة من اعدائنا - یعنی الائمة خاصة - و التسلیم لهم، و الورع و الاجتهاد و الطمانینة، و الانتظار للقائم - علیه‏السلام - ثم قال: ان لنا دولة یجیى‏ء الله بها اذا شاء. ثم قال: من سره ان یكون من اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الاخلاق، و هو منتظر، فان مات و قام القائم بعده كان له من الاجر مثل اجر من ادركه، فجدوا وانتظروا، هنیئا لكم ایتها العصابة المرحومة. 1

 آیا شما را خبر ندهم به آنچه خداى، صاحب عزت و جلال، هیچ عملى را جز به آن از بندگان نمى‏پذیرد؟

گفتم: چرا.

فرمود: گواهى دادن به اینكه هیچ شایسته پرستشى جز خداوند نیست و اینكه محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بنده و فرستاده او است، و اقرار كردن به آنچه خداوند به آن امر فرموده، و ولایت ما، و بیزارى از دشمنانمان - یعنى خصوص امامان - و تسلیم شدن به آنان، و پرهیزكارى و تلاش و مجاهدت و اطمینان و انتظار قائم علیه‌السلام .

سپس [امام] فرمود: براى ما دولتى است كه هر زمان خداوند بخواهد، آن را محقق مى‏سازد. و آنگاه [امام] فرمود: هر كس دوست مى‏دارد از یاران حضرت قائم، باشد باید كه منتظر باشد و در این حال به پرهیزكارى و اخلاق نیكو رفتار نماید، در حالى كه منتظر است. پس چنانچه بمیرد و پس از مردنش قائم، به پا خیزد، پاداش او همچون پاداش كسى خواهد بود كه آن حضرت را درك كرده است، پس كوشش كنید و در انتظار بمانید، گوارا باد بر شما [این پاداش] اى گروه مشمول رحمت‏خداوند!

 آرى، براى منتظران و صابران در زمان غیبت همین پاداش بس كه نام آنها در زمره یاران امام عصر علیه‌السلام، و از جمله كسانى ثبت‏شود كه آن حضرت را به هنگام ظهور همراهى مى‏كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط مسعود 
      
تبريك

ميلاد با سعادت حضرت امام حسين ( ع ) مبارك باد

نام : حسين

نام مادر : فاطمة زهرا ( س )

شهرت : سيد الشهدا

كنيه : ابا عبدالله

محل تولد : مدينة النبي

زمان تولد : سوم شعبان 4 هجري

زمان شهادت : دهم محرم سال 61 هجري

محل شهادت : كربلاي معلي در سن 57 سالگي

مزار آن حضرت : در كشور عراق و شهر كربلا

سير حيات

درك حضور در كنار رسول الله حدود 6 سال

همراه و همرزم پدر 30 سال

10 سال ياري با برادر خود امام حسن مجتبي ( ع )

مدت امامت 10 سال  

تولد امام حسين ( ع )

در سوم شعبان سال سوم هجرت فاطمه ( س ) فرزندي به دنيا آورد كه بعدها در تاريخ جهان همچون نوري در تاريكي درخشيدوبا خون خويش نهال جوان اسلام را آبياري نمود و آوازه دليري و شهامت او در اقصا نقاط جهان طنين انداز گرديد .

 هنگامي كه به رسول خدا خبر تولد حسين بن علي را دادند ؛ حالتي از حزن و اندوه توام با شادي و سرور به و دست داد .

پرسيدند : اي پيامبر خدا چرا اينگونه متغير شدي ؛ نوزاد فاطمه صحيح و سالم است . حضرت فرمود : از عاقبت اين كودك در انديشه فرو رفتم چون او وظيفه بزرگي بر عهده خواهد گرفت و آن پاك كردن دين خدا از پليدي ها و ناپاكي ها خواهد بود . سپس آهسته آهسته گريست ؛ از او پرسيدند : پيامبر خدا چرا گريه مي كنيد ؟ پيامبر فرمود : بخاطر سرنوشت فرزند دلبندم ؛ چونكه مي دانم او را با لباني تشنه در صحرايي بي آب و علف شهيد خواهند نمود . در اين هنگام جبرئيل بر پيامبر نزل شد ؛ پيامبر فرمود : او را چه بنامم؟ جبرئيل گفت : همانگونه كه در تولد حسن ( ع ) به تو گفتم او را شبير نام گذار كه در عربي ( حسين ) مي باشد . شبير نام شخصيت مشهوري در تورات يعني فرزند هارون برادر موسي است .

القاب امام حسين عليه السلام

رشيد – شهيد كربلا – طيب – زكي – مبارك – سبط ثاني و از همه اينها بالاتر و با اهميت تر لقبي است كه پيامبر به او داده بود ( سيد شباب اهل الجنة ) سرور جوانان بهشت ؛ هماني كه برادرش امام حسن ( ع ) نيز هديه شده بود .

نوكري ننگ است اما نيست دارد افتخار

هر كه نوكر بر حسين گرديد آقايي كند

(( صلي الله عليك يا بن رسول الله )) 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:6  توسط مسعود